از خواب بیدار شدم.از خلسه ی صبح های آلوده به هوای چسبناک بهار.باید بیدار میشدم.برنامه ی نوشته شده ای از شب قبل داشتم و کرنومتری که باید دکمه ی استارتش را میزدم اما تن خسته و دل ناامیدی هم بود.نگاهی به اطراف اتاق انداختم.این به هم ریختگی عذابم میداد.من قلق خودم را خوب بلدم.کمرم را بستم به سابیدن و شستن و کُهنه کشیدن.توی سرم هزار هزارتا فکر و بلاتکلیفی میچرخید.سر صبحانه با صدای بلند جواب سادات را داده بودم و در جواب تعجبش گفته بودم از دغدغه درحال انفجارم.بی پولی،سر کار نرفتن،امتحانی که تکلیفش معلوم نیست،لایه لایه چربی هایی که به سرعت درحال انباشه شدن هستند و جوش هایی که به تازگی سر و کله شان پیدا شده.اما باید اعتراف کنم به طرز عجیبی آرامم.موقعیتی پیش آمده و تقصیر کسی نیست.بحرانی که چشم به هرچه زودتر گذشتنش داریم.کمابیش درس میخوانم،فیلم میبینم،گلهای حیاط را تماشا میکنم،گلهای گل پیچ پشت پنجره ام را هر روز میشمارم،فکر میکنم،فکرها را عقب میزنم،دعا نمیکنم اما.دیروز نشسته بودم لبه ی تخت و فکر میکردم چرا دعا کردن از یادم رفته?چرا آقای خدای سبیلو را گم کردم?سر چرخاندم دور اتاق و گفتم کجایی پیرمرد?جوابی نشنیدم.پیرمرد همینجاست،گوش هاش کمی سنگین شده اما هست.نشان به نشانی بیست شکوفه ی جدید صورتی جلوی چشمم!


مشخصات

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها